نویسنده :
pablo - ساعت ٢:٤٠ ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧
حک شـــده بر لوح دل نــــــام نکویــت یا علی
من دلـــــــم بسته شده بر تــــــــار مویت یا علی
نـازنین من بیـــــــا، من از فـــــراقت در گـــــــداز
در فـــــراقت هم ببـــــــین آیم به سویت یا علی
گل که تفســــــیر رخ زیبـــــای ترا از من شنـــــید
عـــــــــــاشق روی تو شد، نادیـــــده رویت یا علی
عطر گل را چون بگفتم من ز عطرت مست مست
طبله را بشـــکست و شد شــــــــیدای بویت یا علی
بلبــــل و پروانه را دادم نشــــــــــان کوی تو
بعد از آن بستـــانشــــــان گردیده کویت یا علی
اولین اشـــــــــکی که کرد او تر دل خشکــــــیدهام
دردی بود از هجـــــــر یــــاس مــاهرویت یا علی
گر محمد در الســـــــــــت خود بگفــــــــته او بلیٰ
او فقط گفـــــــــــــته بلیٰ بهـــــــــر سبویت یا علی
دکتر محمد شریفی
نویسنده :
pablo - ساعت ۱٠:٥۱ ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧
شب است و منم اینجا، تنها، بی تو.
لحظهها همچون باران، میبارد و روی صفحههای قصهی ما میچکد. قصهی یک تلخی دوری، یک دوزخ جدایی، بین یک سفیدی ابر همچون تو، یک روشنی طلوع همچون تو، یک زلالی چشمه، یک زیبایی نیلوفر همچون تو، آنجا، و یک تیرگی غم همچون من، یک خشکی پاییز همچون من، یک تشنگی کویر، یک بیرنگی مرگ همچون من اینجا، تنها، بی تو.
شب است و بینور. تاریکی میخزد بر روی مردمک کور، ثانیهها همراه آوای سکوت میرقصند پر شور، ستارههای مغرور چشمک می زند مجبور.
شاید غروب طلاییرنگ است آنجا. شاید خورشید لبخند طلوعش را میزند آنجا. شاید زمان مثل جشن میگذرد خوش. مثل شادی میجوشد چون خروش. شاید میرقصند فرشتههای سفید پوش. بیآن که بدانی منم بیتاب، منم بیجان، منم با عذاب و خیالهای چون سراب، منم با صحرای بیآب، اینجا، تنها، بی تو.
تو ندانی کین سرنوشت مبهم است. تو ندانی که این درد بیمرهم است. چه تلخ است این غم. تو ندانی که منم اینجا، تنها، بی تو.
تو ندانی ...
به یاد تو که آنجایی دور، ز چشم و دیده مستور. منم رنجور. منم صبور. منم اینجا، تنها، بی تو.
نویسنده :
pablo - ساعت ۱٢:٤٠ ب.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٦
عشق همان بود
که کنار پنجرهی دلها مینشست
به پلکهای طلوع مینگریست
و برای روزها و شبها میگریست
که همچو مسافر میگذشت
میآمد و میرفت
پشت جنگل و کوه و دشت
عشق همان بود
که در لرزههای تارهای گیتار میرمید
و در لحظههای دیدار دلدار میدمید
عشق همان بود که نشناختم
عشق همان… که نبود
عشق همان بود
که نتوان از زردی مهتاب پیدا کرد
و نتوان از گرمای آفتاب هویدا کرد
عشق همان بود
که نتوان از گردی حباب
از نمای سراب
و از غم و عذاب
جدا کرد
عشق همان بود که نداشتم
عشق همان… که نبود
نویسنده :
pablo - ساعت ٥:٤٠ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦
قلبي ذو جـروح تعذبني عذابــا
آتني المشیبُ ولست أری شبابا
ودّعني الزمان بلا خبر وغاب
یرفع آهي لکن لــیس له جوابا
نویسنده :
pablo - ساعت ٥:۳٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦
انتهی اللیـــل ولم یــأت الحبیبُ
شدت العـــلة ما جــــاء الطبیبُ
انا في الصحــــراء حي غریبُ
ما لي الجاه وما عندي النصیبُ
نویسنده :
pablo - ساعت ٧:٥٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦
فـراقكْ یمــــرّ مـــــرّ اللیـــــالي
لا الخـبر عنك ولا انت تبـــالي
أخــــاف إذا جـــــائت الشــمس
فجائت الموت ولم تأت وصالي
نویسنده :
pablo - ساعت ۱:٠٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦
تغازل اللیل ویبحث عنك
وانتِ بدر والنـــور مــنك
رافضة الفجــر عیني ولا
یحمل لي اللیل حرفا منك
نویسنده :
pablo - ساعت ٥:٠٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٦
ترا چه کرد آن صبوری
ترا چه کرد آن انتظار
منم اینجا و تو آنجا
آه کی رسد وصل و دیدار
توای شقایق لایههای خواب
توای دقایق لحظههای شب
منم یک عاشق و تو مهتاب
من استم خواب و تو بیدار
از غم دوری و درد هجران
بسوزد دل و گدازد جان
شدم من آهوی نالان
به دامت کی گردم شکار
آه کی.....
وصل و دیدار
نویسنده :
pablo - ساعت ٢:٥٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦
شب تا سحر بیتب و بیتابم چرا
مجنون و عـاشق آن مهتــابم چرا
از دل گریــانم صــدا کنمت ولی
ای ناز خنده .. ندادی جوابم چرا
نویسنده :
pablo - ساعت ۱۱:٠٦ ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦
آخر چيزم اى چيز....
در چيزهاى چيزت چيز شد
حيف که چيز کردى چيزم را
و اين چيز هم چيز شد
تو که بر چيزهايم چيز بودى
تو که بدون چيزت نه چيز بودم نه چيز
وه که چيز کردى چيزم را
و اين چيز هم چيز شد
اى چيز چيزهايم
تمام چيزها را چيز کردم
تا اينکه چيز کردى چيزم را
و اين چيز هم چيز شد
چنان زد به چيزم چيزت
که دگر چيزم چيز ندارد
ولى اى چيز چرا...؟
چيز کردى چيزم را
و اين چيز هم چيز شد
کاش همه چيزها چيز بود
که اين چيز هم چيز شد